close
تبلیغات در اینترنت
داستان و حکایت

فرامادرانه

انشارات خورشید خانم



برای آشنایی بیشتر روی کتاب ها کلیک کنید.

http://s5.picofile.com/file/8120817918/skar.jpg

http://s5.picofile.com/file/8120817876/sakoochooloo.jpg

http://s5.picofile.com/file/8120817976/sdsh.jpg

تنهایی


تنهایی
برقا رفت. همه جا تاریک و ظلمات. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. همه ی همسایه ها چراغاشون روشن بود. حتما کنتور، فیوز پرونده. روسری سرم گذاشتم و چادر رو از رخت آویز برداشتم. رفتم توی حیاط. چراغ قوه ی  گوشی رو گرفتم سمت کنتور. نه. فیوز نپریده بود.در رو باز کردم. سرمو آوردم تو کوچه. راست، چپ. همه برق داشتند.

 

زنگ زدم به علیرضا. کجایی؟ ...  برقا رفته. ...  نه. نگاه کردم. فیوز نپریده بود. ... آره. همه همسایه ها برق دارن. ... نمیدونم. .... میگی چیکار کنم؟ کجایی پس علیرضا؟ می ترسم تنهایی. ...  بیا دیگه. ... نه به خدا. .... راست می گم. برقا قطه. فکر می کنی دروغ میگم که بیایی؟ .... نه به جون نی نی مون. .... اصلا به جون خودم ... خوبه؟ .... راس میگی. نی نی مون که هنوز نیومده .... خوب نیست از الان به جونش قسم بخوریم ..... می دونی ساعت چنده؟ .... . خوبه که بچمون از الان بابا بالا سرش نباشه؟ هان؟ اصلا میدونی چیه؟ نمیایی نیا. من هم مثل بچه ام می خوام تو تاریکی امشب رو سر کنم. بچه ام نه ماه بدون لامپ زندگی می کنه. حالا من هم یه امشب رو بدون برق سر می کنم. اشکال نداره. .... نه. گریه نمی کنم. گریه برای چی؟ علیرضا، می ترسم. میشه یه دونه از اون ماشین بزرگا آتیش نشانی رو  از سر کارت بدزدی، بیاری منو از اینجا نجات بدی؟

 


دوربین مخفی

دوربین مخفی
از روی شیشه هایی که لای کاشی های دیوار نصب شده اند دارم نگاش می کنم. روم به دیواره. فکر می کنه خوابم. ولی قایمکی دارم می پامش. حس فضولیم گل کرده. دوست دارم ببینم وقتی کسی دور و برش نیست چیکار می کنه. غرق تو فکر شده و زانوش رو بغل گرفته. حوصله اش سر می ره. مدام سرش رو این ور و اونور تکون می ده. بعضی وقتا سرش رو، روی زانوش میذاره و یه تکانه ای به سرش وارد می کنه و بعد مثل توپی که به زمین خورده باشه سرش رو بالا میاره. حوصله اش سر رفته. با صورتش ور می ره. کم کم انگشتش میره توی دماغ. انگار یه چیز مهمی کشف کرده باشه جا به جا میشه. یه نگاهی به من میندازه که ببینه خوابم یا نه. مطمئن میشه که خوابم. ولی من از شیشه هایی که مثل آینه عمل می کنند رفتم تو کوکش. یه چیز در میاره. روی اون یکی دستش میماله. باز هم ور میره. انگار میخواد از تو  یه معدن، گنج پیدا کنه. داخل این تونل، انگشتش رو یه چرخی میده. ولی انگار موفق نمیشه و انگشتش نمیرسه. یه فینی میکنه تا بیاد پایینتر. فایده نداره. دوباره فین میکنه. منو نگاه میکنه. یه انگشتش رو میذاره روی پره اون یکی لول دماغش، تا تمام توانش رو برای این یکی لولش بگذاره. با چشش منو نگاه میکنه و محکم فین میکنه. پره دماغش می لرزه و لبخند رضایت به لبانش می نشیند. از کناره های لول دماغش، آروم آروم،اون تیکه جواهر رو میکشه سمت بیرون. میماله روی دست چپش. کنار اون قبلی. دو تا رو به هم می ماله تا یه گنج بزرگتر بشه. باز هم نگام میکنه. بعد اینکه دوباره مطمئن میشه که خوابم، با انگشتش کناره فرش رو میزنه بالا، کشفیاتش رو اونجا قایم میکنه.

حالم بد شد. دیگه واقعا خوابم گرفت. خدا، منم همیشه فکر میکنم تو منو نمی بینی. تو گفته بودی که بعضی چیزا مثل فین می مونن ولی من باور نکردم. فکر می کردم الماسن. به خاطر همین با ولع دنبالشون می رفتم. با اینکه میدیدم فین هستن ولی مثل الماس بهشون نگاه می کردم. خدا جونم، یه موقع هایی یه کارایی می کنم که خودم هم بدم میاد. همش هم دور و برمو نگاه می کنم که کسی منو می بینه یا نه. ولی کسی رو نمی بینم. اون موقع ها، حتی تو رو هم نمی بینم. ولی حواسم نیست که تو ، منو می بینی. حالت از من به هم میخوره. تو اون لحظه، از کارا من کز میکنی و ناراحت می شی. خدا جونم تو وقتی از کارای من ناراحت میشی گریه هم می کنی؟ مگه نه؟ آره. گریه میکنی. من می دونم. خدا جونم، من چند بار گریه تو رو درآوردم؟ آ خدا، من خیلی بدم


هزینه آسایشگاه

هزینه آسایشگاه


تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت: آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیرزن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید.
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن..
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیرزن رو خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!!


بالهای جا مانده



بال های جا مانده

 

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم . انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست...